تبليغاتX
يه جور دوستي پورنگي

سلام به دوستاي گلم ،حالتون خوبه؟؟؟خسته نباشيد مهربونا ...

 

اگه از احوالات من بخوايد هم، ميگم :بهتر از اين ديگه نمي شه ، اهان ،نه ،چرا مي شه ،مي دونيد كي؟؟؟؟!!! .....وقتي كه عمو پورنگم رو ببينم ....وحالا كه اينقدر حالم خوبه نمي خوايد بدونيد چرا ؟؟؟؟!!!

خوب معلومه ديگه ....چون امروز شيما جون ،آجي گلم ،از سفر قندهارش برمي گرده.... واييييي نمي دونيد من چقدر خوشحالم ...شماها چطور؟؟؟؟!!

خوب اول به شيماي نازم سلام عرض مي كنم، سفر بخير عزيز دلم ،الهي من فدات شم ....دلم برات قد يه نخود شده بود (به قول خودت)وبه قول خودم:  اين دل بيچاره من از دوري تو قد يه اتم شده بود....

حالا ماچ ببخشيد رو بوسي  اجازه بدين تا آجي مرضيه جون هم با يك شعرمجلسمون رو گرم كنن:

شوق حضور

توی سرزمین دلها اسم تو واژه ی نوره
توی قلب تک تک ما شوق دیدار و حضوره
ما که با نیاز سبزت عمریه ترانه خوندیم
تو روزای تلخ غربت به بهانه ی تو موندیم
منتظر نشسته دلها تا بیایی از سپیده
توی این روزای خسته تو رو دیدن یه امیده
بیا از اون ور خورشید بیا از قصر ستاره
بیا تا ابرای چشمم بشه بارونی بباره
یه پرنده ی بهاری لونه کرده تو دلامون
قصه ی تو رو میخونه همیشه واسه گلامون
خسته ایم از این هیاهو خسته از درد جدایی
می شماریم لحظه ها رو به امیدی که بیایی

جشن خوش آمد گويي تموم شد ،خوب حالا زود باشيد بساطتون رو جمع كنين، تا در مورد مدرسه ها بگم...

واييييييييييييييييييييي بچه ها كه من چقدر خوشحالم كه شنبه صبح يا بعد از ظهر مي خوام برم مدرسه ،همونطور كه مي دونيد توي دبيرستان سه روز صبح ،سه روز بعد از ظهريم حالا معلوم نيست سه روز اول هفته صبحيم يا سه روز آخر هفته ولي اينطور كه من از دوستام پرسيدم همهشون رفتن رشته رياضي فيزيك ،راستي من بهتون گفته بودم رشته ام رو تغيير دادم؟؟؟؟آره بابا شما اخبار ساعت 2ظهر رو كه توش با عمو پورنگ وامير محمد توي اصفهان مصاحبه كرده بودن رو ديدين(خوب چه ربطی داره؟؟؟) اونجا كه امير گفت :من مي خوام يه چيزي بخونم كه توش رياضي باشه....منم چون خيلي رياضي دوست دارم و به خاطر امير محمد رفتم رشته رياضي فيزيك واز دست اين زيست علوم تجربي هم راحت شدم خوبه!!!! نه......

ويه چيز مهم

 توجه توجه :من از مهر ماه تقريبا خيلي رابطه ام با اونترنت كم مي شه وبه همين دليل هم كم مي يام به اينترنت... پس نتيجه مي گيريم كه من خيلي كم ميتونم با شما دوستا و آبجي هاي گلم توي اينترنت  صحبت كنم و تقريبا هر دو هفته يك بار يا يك ماه يه بار آپ مي كنم 

يه بار ناراحت نشين كه من كم براون نظر مي دم ها

خوب حالا مي خوام تشكرات خودم رو از مه بچه ها به عمل بيارم تا بدونيد كه من به فكر همتون هستم

 

از شيما جون ،آجي نازنينم كه توي اين دو ماهي كه باهاش آشنا شدم خيلي باهاش احساس نزديكي مي كنم و يكي از دوستاي فراموش نشدني منه و قول مي دم از اين به بعد هر چقدر هم كه كم باشه ولي هر وقت وقت كردم بهش سر بزنم و وعده ديدار ما وبلاگامون هست

 

از مرضيه، آجي جونم كه خيلي احساساتيه و حساسه و من عاشق آدماي احساساتي هستم و خيلي هم توي پيام هاش وهم اينجا بهش مي گم دوست دارم گلم

 

از مريم، كه هر موقع مياد به وبلاگم با حرفاش من رو دلگرم مي كنه و فكر مي كنم وقتي مي خواد چيزي بخونه خيلي با دقت مي خونه ،چون توي پيام هاش هم با دقت همه چي رو مي نويسه

 

از نرگس جونم، كه خيلي مهربونه و من رو هيچ وقت فراموش نمي كنه

 

از محيا جون، كه قول ميدم هيچ وقت فراموشش نكنم

 

از الناز جونم، كه من رو توي وبلاگ گروهي عمو پورنگ راه داد و من خيلي بهش مديونم هم به الناز و هم به عارفه جون

وتمامي دوستاي خوب و مهربونم كه توي اين چند وقته با هم دوست شديم مثل نفيسه خانم ،الهام خانوم ،فائزه مهربون ،آقا جواد ونسيما خانم و زهرا جون وصباح گل ورشا كه ديگه ما رو فراموش كرده و بقيه كه اگر كسي ديگه باشه من ازش عضر خواهي مي كنم

من هميشه منتظر صحبتهاي گرم و صميمي و با محبت شما دوستاي گلم هستم

تا آپ بعدي خدا نگهدار
+ نوشته شده توسط راضيه در چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385 و ساعت 5:8 |

به نام خداوند بخشنده مهربان

بچه ها سلام ،اميدوارم كه شاد و سر حال و سلامت باشين وهميشه گل لبخند بر لبانتون جاري باشه .

الان دقيقا يك هفته ويك روزهست كه من آپ نكردم ،باشه بابا معذرت، معذرت ،معذرت ،بابا نزنيد ........حيف گوجه نيست به خدا، اين گوجه ها هم نعمت خدا هستن كه دارين بدون نشونه گيري به من پرتابشون مي كنيد......به من كه نمي خوره فقط مانيتورتون رو كثيف مي كنيد (بي مزه)

اين سايت عمو پورنگ هم كه نمي دونم چش شده يه بار پسورد مي خواد ،يه بار خوب مي شه ،يه بار مي گه در حال درست كردنشيم، اصلا بدين خودم ادارش مي كنم آخه اييييي دستاندركاران ،چرا اين شكلي مي كنيد؟؟؟ مگه عمو جونم به شماها مسئوليت پذيري رو ياد نداده ؟؟؟پس چرا به مسئوليت خودتون كه اداره سايت هست خوب عمل نمي كنيد؟؟؟ ما رو ديونه كردين........ اب روغن قاطي ميكنم ها

ااااببخشيد، گفته بودم قول مي دم خشن برخورد نكنم، ولي اين سايته كه اعصاب برام نذاشته تا من به قولم عمل كنم

دلمم بد جوري براي اين آجييي شيماي گلمم تنگوليده دلم قد يه اتم شده براش،وقتي داشت توي تلفن ازم خداحافظي مي كرد، بهش نگفتم دلم برات تنگ مي شه حالا هم چون مي دونم توي مسافرت هست و اينا رو نمي خونه، مي گم، مي دونيد چرا ؟؟؟چون نمي خوام سفر بهش بد بگذره  هر روزم دعا مي كنم تا به خواسته هاش برسه به قول عمو جون ،كه توي جواب امير محمد، كه گفته بود مرسي، عمو گفتش: الهي به آرزوت برسي ههههههههه ههههههههه.......

حالا يه داستان خنده دار از ماجراهاي من و بابام، بعد كه اين رو خوندين به اين سوال حتما جواب بدين كه:آيا من وبابام خودمون نماد خنده نيستيم ؟؟؟؟؟

پريشب بابام توي اخبار شبكه اصفهان ساعت 12شب، شنيده بود كه داخل هتل عباسي يه نمايشگاه زدن، خلاصه بعد از خوشحالي كه كرده بود ، به قول خودش دلش نيومد من رو بيدار كنه....... صبح زود كه من براي نماز بيدار شدم، بهم گفت: فردا مي خوايم بريم هتل عباسي...

 من رو بگو كه هر چي خواب ديده بودم يادم رفت و از توي تخت مثل فنر بيرون پريدم و گفتم چيييييييي

و بابا جان برام تعريف كرد ،كه آره توي هتل شاه عباس يه نمايشگاه گل وگياه زدن ومي خوايم بريم ببينيم

امروز صبح ما از ساعت 9صبح راه افتاديم وماشاالله به اين ترافيك، كه ساعت 30/11زوركي رسيديم هتل ......منم كه مثل اين اصفهان نديده ها ،با دهن يه متر باز مونده دنبال هتل مي گشتم و به حرفاي بابا جانم كه هي مي گفت الان مي رسيم اصلا گوش نمي دادم كه يهويي با صداي يه راننده از خدا بي خبر كه انگار زورش اومده بود دور بزنه و با يك ترمز حسابي كار دور زدن رو هم كرده بود و هنوز جاي لاستيكاش هم روي آسفالت كف خيابون مشخص بود به خودم اومدم ........بعد ازيه خانومه دانشجو پرسیدم: ببخشید هتل عباسی کجاست؟؟؟؟!!خانومه هم که انگاری با زور جلو خندش رو گرفته بود، گفت: پشت سرتون رو نگاه کنین متوجه می شین کجاست. من و بگو كه از بس سرخ شدم ديگه نمي تونستم سرم رو بلند كنم و فقط تونستم بگم: معذرت مي خوام نديدم

ميدونيد چي رو نديده بودم؟؟؟؟؟درختاي بزرگ جلوي هتل واون دوتا نگهباناي در وتابلوي بزرگ بالاي اون ساختمون رو كه روش نوشته بود هتل عباسي وهمه  اينها به گفته  اون خانم دقيقا پشت سر من بودن ،اگه بتونيد همش رو براي خودتون مجسم كنيد ازخنده روده برميشين...

حالا با بابام مي خوايم بريم تو كه نگهبان لاغر اندام مردني پرسيد :ببشيد كجا تشريف مي برين ؟؟؟؟

بابا :مگه اينجا نمايشگاه نيست

نگهبان:نه!!!!

بابا:يعني تموم شده؟؟؟؟

نگهبان :چي آقا؟؟؟

بابا:نمايشگاه ...

نگهبان: مگه برگزار بوده؟؟؟؟

بابا:فكر مي كنم، آخه توي اخبار گفتن

نگهبان:نخير اينجا سمينار برگزار بوده كه حالا هم تموم شده

بابا:پس تموم شده(براي اينكه پيش من ضايع نشه اين رو گفت)

من:ببخشيد براي ديدن هتل كه مي تونيم بيايم تو؟؟

نگهبان:نخير

من:

نگهبان: اينجا از 6بعداز ظهربراي ديدن عموم باز هست

واين گونه ما فهميديم كه آقاي پدر محترم ساعت 12شب نبايد بشينن پاي تلويزيون چون سمينار رو اشتباهي نمايشگاه گل وگياه مي شنوند

وهمچنين يك توصيه مهم اينكه :قبل از رفتن به هتل يا هر جاي ديگر از مفيد بودن و خيط نشدن خود در آنجا مطمئن شويد وراههاي زيادي براي اين كار وجود دارد از جمله:با تلفن سولات خود را بپرسيد.....

خوب حالا نظر بدین ... خوب بود؟؟؟

تا آپ بعدی که شاید همین روزا باشه خدانگهدار

+ نوشته شده توسط راضيه در چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385 و ساعت 22:21 |

بچه ها شادی کنید ما اومدیم      نکنه به ما بگید خیلی بدین(عمو پورنگ)

سلام ، سلام ،صد تا سلام هزار و سیصد تا سلام به تمام بچه هایی که دارن وبلاگم رو می خونن به تمام بچه های کوچولو ،به بچه های بزرگ تر وبه مامان وباباهای گل ومهربون که همیشه مراقب بچه هاشونن ،حالتون خوبه ؟؟؟؟خسته نباشین،خوب سلام کردم؟؟؟؟

وحالا یه تبریک به مناسبت نزدیک شدن نیمه شعبان وای شب نیمه شعبا چه شبی می شه دیگه کی میره مهمونی ؟؟؟همه میشینن پای برنامه عمو پورنگ که بعد از اذان از شبکه یک پخش می شه تازه کسایی هم که تهرانن میرن به دیدن عمو جونم حیف که من تهران نیستماما می تونم عمو رو توی تلویزیون ببینم وبازم جای شکرش باقیه

راستی بچه ها فکر می کنم از دیروز شروع شد ....چی....خوب معلومه دیگه ،قاط زدن سایت عمو پورنگ، تا می خوایم بریم تو سایت ،میگه یوزر نیم وپسورد رو بدین، حالا خوبه می دادیم تموم می شد ولی حیف من یه ساعت هر چی به ذهنم رسید توش نوشتم ولی بازم باز نشد ...شیطونه میگه از همین جا یه مشت بزن قفل رو باز کن ولی من که حرف شیطون بی عقل رو که گوش نمی کنم چون غیر از اینکه شیشه مانیتور رو میشکنم تازه دستمم می برم  کاری به خصوص دیگه ای نمیکنم

اما همین جا از کسی یا کسانی که می تونن راه ورود رو پیدا کنن خواهش می کنم تا شیما جونم یه طوریش نشده اقدامات لازم رو انجام بدن و سایت رو باز کنن بچم داره از دستم میره مادر .......عمو جونم من دارم از دست ميرم

خوب پس من تا باز شدن سایت منتظر میمونم راستی بازم داشت یادم می رفت توی این روزای ماه شعبان نماز خوندن و قران خوندن خیلی صواب داره ،ازتون می خوام که موقع نماز وعبادت ودعا ما رو از دعاهای خیرتون بی نصیب نکنین امیدوارم که تمم کسایی حاجتی ویا خواسته ای از خدای بزرگ ومهربون دارن به حق این روزای خوب وعزیز که خدا در حال باز کردن درای بهشت برای ماه رمضان هست حاجتهاشون براورده بشه ودعاهاشون هم مستجاب    الهی آمین

دعا کنید بچه ها غم نباشه هیچ کجا              صلح وصفا ودوستی زیاد بشه تو دنیا

دست علی یارتون خدانگه دارتون              تو قلب ما میمونه امید دیدارتون  

+ نوشته شده توسط راضيه در دوشنبه سیزدهم شهریور 1385 و ساعت 15:0 |

بازم سلام ،سلام های قبلیم همه تابستونی وگرم بود اما این سلامم یه جورایی سرماییه چون سرماخوردم البته نه زیاد ها، یکم

آخییییی دلم برای تابستون داره از همین الان تنگ می شه  اما مهم تر از تابستون کارهایی بود که توش انجام دادیم  که من هم به شیوه ی همه دسته بندی می کنم

۱-اون دسته از خانم ها و آقایونی که برای کنکور درس می خوندن وحالا نتیجه هاشون رو گرفتن

۲- اون دسته از بچه هایی که من اصلا با کارشون موافق نیستم یعنی چی کار میکنن ؟؟؟خوب الان براتون برنامشون رو می گم.......از ساعت ۶تا۳۰/۷ توی ورزشگاه دارن ورزش میکنن از ۱۰تا۱۲ هم کلاس زبان بعد از ظهر هم از ۱ تا۳ می رن کلاس شنا از ۴تا۵هم می رن کلاس خط بعد از اون هم تا ۷ کلاس کامپیوتر دارن                 بابا من که اینها رو فقط نوشتم دارم میمیرم چقدر کلاس ، به خدا تابستون بود که مثل خرداد سپریش کردین

۳-کسایی که مثل خودم تمام روزشون شده کامپیوتر و تلویزیون وفیلم هندی وعمو پورنگ ودیدن فیلم های جشن وموقع بازی هم لامپ شکستن و در عرض ۵ دقیقه توپ بازی تو حیاط ۱۰ بار توپ رو بیرون انداختن ویا مثل دیشب روی دوچرخه یکی از دوستام رو ساعت ۱۰ شب بردمش گردش و وسط راه تالاپ باهم خوریم زمین تازه خدا رحممون کرد زیر ماشینی که از کنارمون با سرعت ۱۶۰میرفت، نرفتیم  .....وگر نه الان راضیه نداشتین.....وایییییی...............................حالا که فکرش رو میکنم میبینم شیما راست میگفت خدا خواسته یه پسر خوشگل به مامان بابام بده که من دماغ کوفته ای رو داده....نه.....خوب داشتم میگفتم..

۴-کسایی که کلهم توی مسافرت بودن ،مثل دوست مامانم که آخر خرداد شمال ،تیر توی قم وتهران بودن مرداد هم رفتن مثل ما عراق وحالا هم می خوان برن کانادا یعنی شهریورشون هم یه جایی رفته باشن

۵-اصلا بابام بهترین کار رو کرد می دونین چی کار کرد همش فکر کارش و بدهیهاش بود بیچاره رو من زورش کردم با ما بیاد مسافرت، چهارفصل سال هم کارش همینه

راستی من تابستون امسال دوستای عالی پیدا کردم که خیلی خیلی دوسشون دارم مثل شیما جون آبجی گلم،مریم جون ،رشا جون ،نرگس جون نازنین و ............

الحمد والله تموم شد، دستم درد گرفت اما خیلی بد شد که داره تابستون تموم می شه وقتی این رو یادم می یاد مثل عمو پورنگ قلبم می ره طرف راستم و مثل عکس زیر می شم عمو پورنگ

 

خوب ......با اینکه خدا حافظی خیلی سخته اما آخر نامه هست که باید آخر هر آپ هم باشه

پس با یه شعر خدا حافظی می کنم که البته وسط شعر از کعبه گشاده گردد این در گزیده از مثنوی عاشقانه لیلیو مجنون هست.

گویند ز عشق کن جدایی                                                   این نیست طریق آشنایی

پرورده ی عشق شد سرشتم                                                   جز عشق مباد سرنوشتم

یا رب به خدایی خداییت                                                      وان گه به کمال پادشاهیت

کز عشق به غایتی رسانم                                                    کاو ماند اگر چه من نمانم

گر چه ز شراب عشق مستم                                                 عاشقتر از این کنم که هستم

از عمر من آنچه هست بر جای                                              بستان و به عمر عمو پورنگم افزای

من هم یه ذره این شعر رو دستکاری کردم ها بخونیدش خوشگله..... با تخلص از:راضیه صفاری فرد

خدا نگهدار

+ نوشته شده توسط راضيه در دوشنبه ششم شهریور 1385 و ساعت 11:49 |
سلام به همه دوستاي گلم

من امروز ديدم مصاحبه خانواده سبز رو تو سايت نوشتن منم اومدم تانوشته هاش رو سرقت کنم   

 پس خوب نگاه كنيد وبا دقت بخونيد:

امير محمد و تولد عمو پورنگ


    
    
    
    هيچ مي‌‌دانستيد كه عمو پورنگ اول مرداد ماه به دنيا آمده است؟ عمو پورنگ (داريوش فرضيايي) در اول مرداد ماه سال 52 در ‌تهران متولد شده است.نزديك به نه ماه است كه عمو پورنگ ديگر تك و تنها برنامه اجرا نمي‌‌كند، بلكه در كنار خود امير محمد را هم به همراه دارد.فكر مي‌‌كنيد اين امير محمد‌خان كه اين چنين مقابل دوربين ژست مي‌‌گيرد و با حركات و قدرت كلام خود، اين چنين برنامه اجرا مي‌‌كند، چند سال سن دارد؟

    (امير محمد متقيان) كه اصليت ساوه‌اي دارد و به قول خودش (بچه، خيابان پيروزي) است، امسال به كلاس پنجم دبستان مي‌‌رود. او ده سال سن دارد، اما هوش و نبوغش، حداقل به مانند يك فرد 18 ساله است. مي‌‌گوييد نه؟ از عمو پورنگ بپرسيد:(بچه‌ها از لحاظ استعداد و هوش قابليت‌هاي فراواني دارند و (امير محمد) هم از اين حيث مستثني نيست.
     او بسيار باهوش و باقابليت است. با توجه به تن صدا و تركيب صورتش، به آن چيزي كه ما مي‌‌خواستيم، رسيديم. در برنامه‌هاي كودك معمولا عروسك‌ها دست‌مايه قرار مي‌‌گيرند، اما با حضور اميرمحمد، ما سعي كرديم مفاهيم و دنياي بچه‌گانه را با يك حس واقعي به بچه‌ها منتقل كنيم. بچه‌ها با امير محمد بهتر ارتباط برقرار مي‌‌كنند. جالب است كه بگويم، امير محمد بداهه پردازي را هم خوب بلد است.)
    پورنگ مي‌‌گويد: او حتي بعضي مواقع به برنامه طرح هم مي‌‌دهد و ما اين فرصت را به او مي‌ دهيم، چرا كه ته مايه طنز در ذهنش است. طي مدتي كه با هم كار كرديم، او چارچوب برنامه را به خوبي درك كرد.
    پورنگ مي‌‌گويد: من با او ارتباط بسيار عميق عاطفي دارم و به نوعي با او زندگي مي‌‌‌كنم. او بيشتر خواسته‌هايش را از من طلب مي‌‌كند. او در زندگي شخصي من نقش به سزايي دارد به طوري كه دوري او را نمي‌‌توانم تحمل كنم.
    _ _ _
    برنامه عمو پورنگ ديگر به مانند سال گذشته‌، هر روز پخش نمي‌‌شود، بلكه يك روز در ميان شده و شنبه، دوشنبه و چهارشنبه‌ها پخش مي‌‌شود. او مي‌‌گويد: (تصميم گرفتيم كه به خاطر تنوع در كار اجرا و همچنين بالا بردن كيفيت كار، برنامه را يك روز در ميان اجرا كنيم كه بار علمي و آموزشي اين برنامه بيشتر شود. به عبارتي بهتر، مي‌‌خواهيم برنامه را در قالب‌هاي جديدي روي آنتن بفرستيم.)
    
    تولد عمو پورنگ
    عمو پورنگ مي‌‌گويد: شب تولد من، امير محمد يك كيك به همراه يك ادكلن خريد و به همراه مادرش به منزلمان آمد. اين حركت او مرا سخت تحت تاثير قرار داد. جالب اين كه ساعت 11/30شب با يك لباس راحتي آمد و دوربين عكاسي‌اش را هم آورد و از من عكس گرفت.
    پورنگ مي‌‌گويد: حس ما بسيار به يكديگر نزديك است. اما اميرمحمد چه مي‌‌گويد:
    (روزهايي كه برنامه نداريم، به عمو زنگ مي‌‌زنم. بايد حتما با او صحبت كنم، چرا كه دلم برايش تنگ مي‌‌شود.)
    وي مي‌‌گويد: (دوست ندارم از عمو جدا شوم، من بدون عمو كار هنري انجام نمي‌‌دهم.) اما فرضيايي مي‌‌گويد:(من هيچ گاه جلوي پيشرفت امير محمد را نمي‌‌گيرم، شايد فردا بخواهد در يك سريال پر بيننده تلويزيوني بازي كند، من دوست دارم او پيشرفت كند.)‌ به پورنگ گفتيم كه عكس‌هاي شب تولدش را در اختيار ما بگذارد كه گفت: (راستش را بخواهيد يك فيلم 36 تايي خريده بود و تنها شش عكس انداخت، فكر كنم براي سي تا عكس ديگر برنامه‌هاي ويژه‌اي دارد.)
    روز اول ديدار
    امير محمد مي‌‌گويد:(من برنامه عمو را از طريق تلويزيون مي‌‌ديدم. هميشه دوست داشتم كه يك روز كنار او باشم. تا اين كه توسط يكي از دوستان به تهيه كننده معرفي شدم. مرا براي گرفتن تست پيش عمو بردند، باورم نمي‌‌شد كه عمو پورنگ روبه‌‌روي من است. آن قدر خوشحال بودم كه اولش زبانم بند آمده بود، اما پس از مدتي موتورم روشن شد و يك ريز حرف زدم.)
    و عمو پورنگ مي‌‌گويد:(بله، ابتدا كمي تعجب كرده بود. با شرايط ناآشنا بود، اما پس از مدتي يخش باز شد و شروع كرد به حرف زدن. آن هم بسيار با نمك. از همان لحظه اول متوجه شدم كه اين بچه‌ مايه طنز دارد وبسيار هم مقابل دوربين خوب بازي مي‌‌كند. چند تست از او گرفتم كه پاسخ مثبت داد و اين شد كه امير محمد هم به، اضافه شد.
     از همان روز اول، حرف‌هايش مثل حرف بزرگ‌ترها بود. امير محمد با آدم بزرگ‌ها تئاتر بازي مي‌‌كرد و بيشتر هم از او نقش بزرگسال‌ها را مي‌‌گرفتند، اما من اين تشخيص را دادم كه در قالب خودش، يعني يك بچه، قرار بگيرد.
    و همين شد كه قصه من و امير محمد آغاز شد.)
    پورنگ مي‌‌گويد: (وقتي به او گفتم تو مي‌‌تواني پيش من باشي، برق خوشحالي در چشمانش درخشيد و در آغوشم پريد. شروع كرد به بوسيدن من. حتي فكر كنم اشك در چشمانش جمع شده بود.)
    _ _ _
    و امير محمد از نه ماه پيش مي‌‌گويد: (بودن در كنار عمو حالا ديگر برايم عادت شده است. شايد نه ماه پيش وضع به اين شكل نبود، اما حالا حتي روزهايي كه برنامه نداريم با عمو پورنگ تماس مي‌‌گيرم و از حال او جويا مي‌‌شوم.)
    امير محمد كه حالا به (عمو پورنگ كوچيكه) معروف است مي‌‌گويد: (سعي مي‌‌كنم از عمو، تجارب فراواني كسب كنم. من حالا ده سالم است و سال‌ها وقت دارم كه به دانسته‌هاي خودم اضافه كنم.)
    از او مي‌‌پرسيم كه برخورد تو با اطرافيانت و بالعكس به چه شكل است؟
    بچه‌ها دوستم دارند، در مدرسه هم اوضاع به همين شكل است. من هم با آنان خيلي عادي برخورد مي‌‌كنم.
    - يعني خودت را براي آنها نمي‌‌گيري؟
    - گرفتن يعني چي؟ براي چي بايد خودم را بگيرم، مگه من كي هستم؟ من تنها شاگرد عمو پورنگ هستم، هر وقت عمو خودش را بگيرد، از من هم توقع اين كار را داشته باشيد! تازه هر كس از من تو كوچه، خيابان، امضاء بخواهد، به او امضاء مي‌دهم.
     مگه امضاء هم بلدي؟

    - آقا رو، با بچه‌ حرف مي‌‌زني؟ من خودم اين كارهام! اين هم امضايم! قشنگ است؟! از بين چند تا امضاء براي خودم انتخاب كردم.
     بچه شيطاني هستي، درسته؟
    پاسخي مي‌‌دهد كه اصلا به سن و سالش نمي‌‌خورد:
     - تا اين كه شيطاني را در چه معني كنيد. ما بچه‌ها بايد شيطاني كنيم، حال بعضي از بچه‌ها خواهر و برادرانشان را اذيت مي‌‌كنند، بعضي‌ها تو كوچه زياد فوتبال بازي مي‌‌كنند، بعضي‌ها هم عروسك بازي مي‌‌كنند، بعضي‌ها هم تنها درس مي‌‌خوانند، يعني به جاي شيطاني فقط درس مي‌‌خوانند.
     و تو از كدام دسته هستي؟
    - من همه اين خصوصيات را با هم دارم، حرفي بود؟ مي‌‌تونيم، پس هستيم!
    - جدي مي‌‌گي؟
    - نه بابا، مزاح بود!
     حالا بچه درس خواني هستي؟
    - باور نداري بيا مدرسه، همين بغل است، بپرس.
    اينجا جام جم... تا خيابان پيروزي... ...(با ما باشي زود مي‌‌گذره)
    _ _ _
    مهرماه پارسال بود كه عمو پورنگ برادر بزرگ‌تر خود را به علت يك بيماري لاعلاج از دست داد. غم بزرگي بود، اما عمو پورنگ در آن شرايط حساس به خاطر شادي بچه‌ها، مقابل دوربين باز هم مي‌‌خنديد. شايد نه از ته دل، اما به خاطر بچه‌ها مي‌‌خنديد تا آنها بخندند و روزشان را با شادي سپري كنند. او چه طور با خودش كنار آمد؟
    او مي‌‌گويد: شايد فكر كنيد چيزي كه مي‌‌خواهم بگويم، يك شعار و يا يك فيلم باشد، اما من سعي كردم خودم را با كارم سرگرم كنم و دل بچه‌ها را شاد كنم تا خداوند هم دل مرا شاد كند تا با اين ضايعه كنار بيايم.
    بهروز برادرم هميشه بيننده برنامه بود، حتي در روزهاي پاياني عمرش كه حالش خوب نبود، با نگاه به برنامه من يك گوشه لبخندي مي‌‌زد. تا جايي كه زن داداشم مي‌‌گويد: فقط با ديدن برنامه تو، لبخند مي‌‌زد، وگرنه اصلا حالش خوب نبود.
    عمو پورنگ براي ما يك خاطره از برادر خود مي‌‌گويد:
    (پارسال همين زمان‌ها بود كه به مشهد مقدس رفت تا از امام رضا (ع) شفا بطلبد. گويا در يكي از آن شب‌ها، چند بچه‌ با برادرم مواجه مي‌‌شوند، مادرم مي‌‌گويد: بهروز، زماني كه بچه‌ها را ديد گويا ناخودآگاه به ياد تو افتاد، بچه‌ها را صدا كرد و به آنها گفت: بياييد با هم عكس بگيريم. بچه‌ها ابتدا جدي نگرفتند، اما او گفت: من برادر عمو پورنگي هستم كه شما را مي‌‌خنداند!از آنجا كه برادرم به خاطر شيمي درماني موهاي سرش و ابروانش ريخته بود، باور نكردند كه...
    پورنگ مي‌‌گويد: ساعت دو نيمه شب بود، من خواب بودم كه تلفن همراهم به صدا درآمد. از روي شماره متوجه شدم، برادرم است. گوشي را كه برداشتم، ترسيدم. فكر كردم اتفاق ناگواري افتاده. اما آن طرف خط بهروز بود كه مي‌‌گفت: (داريوش... داريوش بيا با اين بچه‌ها صحبت كن. اين‌ها باورشان نمي‌‌شود كه من برادر تو هستم. با بچه‌ها صحبت كردم، اما سخت تحت تاثير قرار گرفتم، خوشحال بودم از اينكه برادرم به داشتن من افتخار مي‌‌كرد. او هميشه مي‌‌گفت: به اين خاطر از كارت خيلي راضي هستم كه دل بچه‌هاي مردم را شاد مي‌‌كني. براي روح او طلب آمرزش مي‌‌كنم.)
    _ _ _
    پارسال كه برادرم زنده بود براي اين كه تحولي در روحيه او ايجاد كنيم، من در منزلش تولد گرفتم. خيلي با او شوخي كرديم تا حداقل روحيه‌اش را شاد كنيم. شب خوبي بود با اين كه مي‌‌دانستيم او به زودي از ما جدا خواهد شد و همين طور هم شد.
    پورنگ مي‌‌گويد:(مادر من، يك پيرزن عاطفي و احساسي است. اگر دروغ نگويم، هفته‌اي چهار روز به خاطر بهروز گريه مي‌‌كند. او عكس بهروز را مقابلش مي‌‌گذارد و... البته من سعي مي‌‌كنم كه او را از اين فضا خارج كنم. اولا كه او را مجاب مي‌‌كنم برنامه مرا ببيند و شب نظرش را بگويد، بعد هم سعي مي‌‌كنم او را بيرون ببرم، با او شوخي كنم تا فضاي روحي‌اش را عوض كنم.)
    مرحوم بهروز برادر داريوش، سه فرزند دختر دارد. دختر بزرگ‌تر خانواده ازدواج كرده، دختر وسطي دانشجو است و سومي هم كلاس سوم راهنمايي است.
    پورنگ در پايان به ما مي‌ گويد: (دلم مي‌‌خواهد مردم بدانند كه مشهور بودن خوب است، اما مشهور ماندن مشكل است. محبوب بودن خوب است، اما محبوب ماندن مشكل است. اميدوارم خداوند اين توفيق را به من بدهد تا از شهرت و محبوبيت خود براي كمك به مردم استفاده كنم.
     اميدوارم مردم ما را از دعاي خير خود بهره‌مند سازند و ما را فراموش نكنند و ما هم، همچنان در خدمت آن‌ها باشيم.)
    
    كوتاه از امير محمد
    
    _ تك فرزند خانواده است. در سال 1375 به دنيا آمده است. نه طرفدار استقلال است، نه پرسپوليس مي‌‌گويد:
     تيم ملي را دوست دارم. مكزيك و پرتغال قوي بودند اما بايد مي‌‌برديم. تيم پير نبود، بلكه تجربه نداشت!
     عاشق اتومبيل سواري هستم، عمو پورنگ و آقاجان زاده برايم يك اتومبيل بازي كنترل‌دار خريده‌اند، روزهايي كه برنامه ندارم با آن بازي مي‌‌كنم. بچه‌ محل‌ها به من محبت دارند و مرا اذيت نمي‌ كنند. قبول دارم كه شيطان هستم، اما به جايش شيطاني مي‌‌كنم. من هم مثل تمام بچه‌ها هستم، بعضي‌ها از من توقعات بي‌ جا دارند. معمولا سرم كلاه مي‌‌گذارم، التبه سعي مي‌‌كنم سرم كلاه نگذارند.اي كاش، سن گرفتن گواهينامه رانندگي، ده سالگي بود. به بازي‌هاي رايانه‌اي علاقه زيادي دارم، به خصوص مسابقه اتومبيل راني. بعضي مواقع با بچه‌ها، گل كوچيك هم بازي مي‌‌كنيم.
     عمو پورنگ را به اندازه يك دنيا دوست دارم، درست مثل آقاجان زاده تهيه كننده برنامه. خوشحالم كه گروه، از نظرات من هم استفاده مي‌‌كند، چون من هم براي خودم صاحب نظرم. عاشق اين هستم كه جلوي دوربين ژست بگيرم و از من عكس شكار كنند، نه اين كه معروفم... نه من معروف نيستم، اما از بچگي عاشق عكس گرفتن بودم و پس از آن عاشق اين كه، كسي از من عكس بگيرد.

 

اين بود مصاحبه، اگرم براتون نيومده بهم بگين يه كاريش ميكنم چون من ديگه دارم ديونه ميشم هر كاري ميكنم حتي راهي رو كه شيما گفته بود هم رفتم اما به جاي عكس يه ضرب در ميياد

اييييييي خداااا

تا آپ بعدی ازتون خدا حافظی می کنم

دست علی یارتون              خدا نگه دارتون

                                                             تو قلب من می مونه                امید دیدارتونamoo  purang

+ نوشته شده توسط راضيه در جمعه سوم شهریور 1385 و ساعت 14:19 |
با سلام خدمت كسي كه داره با چشماي قشنگ باداميش(بادوميش )اين وبلاگ رو ميخونه

قبل از همه چيز ميخوام يه پيام بدم (با آهنگ راديويي)پس خوب گوش كنيد:روز مبعث گرامي پيامبر اسلام خاتم النبيين را به تمامي مسلمانان جهان به ويژه ايرانيان عزيز تبريك وتهنيت عرض ميكنم(دست دست) وبا اميد به اينكه تمامي روزهاي زندگي تان سرشار از شادي وسرور وتمامي آرزوهايتان نيك بختي بنده باشد از شما خواستارم به ادامه مطالب وبم توجه فرمائيد....

نكنه توي اين شب قشنگ شب مبعث وفردا كه روز مبعث هستش دعا يادتون بره ها به قول عمو پورنگ جونم:بچه ها شما ها دلاتون پاكه وتمام دعاهاتون زود براورده ميشه ،يه وقت دعا براي مريض ها رو فراموش نكنيد ها بچه ها جونم ....(آخه عمو كي اين قدر ،ها.. ها....، ميكرد مثل فيلم هندي هاي عمو جون شدم، ها....)

گفتم عمو جون ،حالا بريم يه چند تا عكس از عمو ببينيد من بازم بر ميگردم....

انقدر دوست دارم كه عمو جون هي امير محمد رو اذيت ميكنه ....كه نگو......

 

اخي تفلكي گناه دارهاين امير محمد ....

 

امروز فهميدم چطوري عكس بذارم ،الان وبلاگ رو عكس بارون مي كنم....

حالا يكمي عكس از جاهاي ديدني استانم رو ببينيد...

همين الان بگم كه: اينها رو از جاهاي مختلف كش رفتم، هيچ كدوم غير از عكساي عمو از خودم نيست، يادمم نمي ياد از كجاست....

اميدوارم از اين عكسا خوشتون اومده باشه و ببخشيد كه يكم جو گير شدم و زياد عكس گذاشتم.         با نظراتتون من رو دلگرم كنين ،ولي نه زياد، چون ميترسم يهويي، دلم شعله ور بشه(از شعله هاي عشق تو)

دوستتون دارم يه عالمه              هرچي بگم بازم كمه

خدانگهدار

+ نوشته شده توسط راضيه در دوشنبه سی ام مرداد 1385 و ساعت 20:50 |
سلام به همه دوستای گلم

 من دیشب یه خواب عالی دیدم که میخوام براتون تعریف کنم اونقدر خوبه که من تا بیدار شدم نشستم پا کامپیوتر، اونقدر عالیه که من هنوز دست وصورتم رو نشستم دارم براتون مینویسم. حالا فکر کنین که چقدر این خواب من میتونه به واقعیت نزدیک باشه ؟؟؟؟حالا تعریف خواب:::::

من رفته بودم خونه خالم توی مشهد مقدس همون خالم که یه ماه پیش با هم رفتیم کربلا راستی اونجا همه رو هم دعا کردیم ...بعد دختر خالم که پرستاره ودرست یک ماه ویک روز از عمو پورنگ کوچیکتره وهنوزم ازدواج نکرده، همون دختر خاله مریم جونم که توی نامه ای که برای عمو پورنگ فرستاده بودم کامل در موردش توضیح دادم ،اونجا بود وبرعکس همیشه که میریم خونشون و دختر خاله جان ما از صبح تا شب توی بیمارستان کار داره وما فقط ساعت ۸ شب تا ۷ صبح موفق به دیدارشون میشیم .اون موقع تو خواب، مرخصی گرفته بود. خلاصه من طرفای ظهر خونه خالم بودم. بعد، از قرار معلوم عمو پورنگم مرخصی گرفته بود و اومده بود مشهد زیارت، بعدش من به مریم (دختر خالم) گفتم کاش میشد من عمو رو از نزدیک ببینم .بعد، مریم جون با موبایلش به موبایل عمو زنگ زد .عمو اون موقع در راه برگشت به هتلش بود. انگار توی خواب عمو جون دختر خاله مریمم رو میشناخت .وخلاصه قرار شد که عمو پورنگ جون بیاد خونه دختر خاله اینا .بعدش، صبر کنین هولم نکنین ، عمو جون اومد .....نهار خورد......بعدش، اول من ازش خجالت میکشیدم. اما وقتی دیدم با مبین وامیر رضا (پسرهای پسرخالهم که مبین ۵سالشه وامیررضا۳سالش )اینقدر بازی میکنه، منم رفتم جلو و خلاصه اینقدر بازی کریم که نگو ،...آی بازی بازی بازی..... چه کیفی داره بازی با عمو پورنگ .......

وای اینقدر خوش گذشت که نگو آخرش عمو به نفس نفس افتاده بود وخیلی خسته نشست رو مبل توی اتاق همون موقع بچه ها هم رفتن به کار وزندگی شون برسن ولی من بعد از یه نیم ساعتی برگشتم ببینم عمو تو اتاق چی کار میکنه؟؟ بعد دیدم خوابش برده روی مبل، دلم نیومد بیدارش کنم، رفتم یه پتو اوردم روش انداختم آخه یه نمه سرد بود. بعد آروم، خیلی خیلی اروم، پر رو شده بودم، فکر کنید :توی خواب یه دختر بچه بودم ورفتم عمو رو بوسیدم وبراش شعر از خودم سرودم وخونم دست میکشیدم رو موهاش وبراش شعر میخوندم . همین الان بگم شعرام اینقدر بی سر وته بود که نگو....!!! یه تیکش یادمه، که میگفتم : پشه ها نیان عموی گلمو بخورنا وگرنه منم می زنمشون بعد یهویی دیدم عمو هم چشمک زد. گفتم :عمو جون مگه شما لالا نبودین. گفت: نه دختر گلم ،داشتم به شعرای تو گوش میدادم که چقدر بی سرو تهه همون موقع مبین اومد تو بعد عمو بهش گفت من چه شعرهایی میخوندم منم خجالتی خجالت کشیدم، رفتم تو اتاق خاله مریمم ،رو تختش دراز کشیدم .بعد وقتی توی خواب، از خواب بلند شدم ،دیدم عمو رفته به مریم جون گفتم: عمو کی رفت ،چرا خبر نداد که میره، آخه چرا من و بلند نکردین، گفت: آقا داریوش پروازش ساعت هشت صبح بود، به خاطر همین باید زود میرفت بعد من گفتم: آخه عمو حتی اسم من رو نپرسید...

همون موقع منم ازخواب واقعیم بیدار شدم واومدم اینجا بنویسمش. خیلی خوابم خوب بود ،نه .....وقتی عمو رو توی خواب بوسیدم، انقدر بوسش خوشمزه بود که نگو..... اما چقدر موهاش رو پف داده بود چون وقتی رو سرش دست میکشیدم موهاش نیم متر میرفت پایین، گذشته از این حرفا خیلی خواب به یاد موندنیی بود هیییییییییییییی دینگ دینگ دینگ(صدای فیلم هندییه که تو خواب با عمو بازی میکردم)

امیدوارم که همتون از این خواب ها بینین اما اگه شما میدونین بگین که دختر خاله مریم من از کجا شماره موبایل عمو رو داشت واینکه عمو جون چقدر زود بهش جواب داد یعنی چه کاسه ای زیر نیم کاسه بود حالا بگرد پرتغال فروش را پیدا کن.(خوب حالا چه ربطی داشت)

راستی گلهای من من اینها رو ساعت۸ صبح نوشتم اما خوب نشد ....فکر نکنید من تازه از خواب بلند شدم ها....!!!

تا بعد همتون رو به خدای بزرگ میسپرم    دست علی یارتون             خدا نگه دارتون

+ نوشته شده توسط راضيه در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385 و ساعت 11:7 |
سلام به تمام دوستای گلم  امیدوارم حالتون خوب باشه

اولا اینکه پیروزی لبنانی ها رو به تمامی آزادگان جهان تبریک وتهنیت عرض میکنم و امیدوارم همیشه مظلومان از ظالمان پیروز بشن وهیچ ظلمی قدرت پا گرفتن رو نداشته باشه.   ان شاالله

دوما اینکه فکر میکنم تو قسمت قبل یه کم زیاده روی کردم دوستای گلم من هیچ وقت دکور صورت کسی رو پایین نیووردم ونخواهم آورد ودیگه هم از این حرفا که بترسونتتون نخواهم نوشت امیدوارم اگه سوء تفاهمی پیچ اومده من رو ببخشید

سوما اینکه :میشه برام دعا کنین منم یه روز مجری برنامه کودک بشم آخه مطمئنم  استعداد دارم ،دنبالشم میرم. البته بگم من هر کاری بکنم خاک زیر پای عمو پورنگ هم نمیشم اما خیلی دوست دارم مثل عموجون باشم

همین الان یه مثلی یادم اومد فکرنمیکنم خیلی نابه جا باشه که:یه روز یه شیخی به پسرش میگه وقتی بزرگ شدی دوست داری مثل کی بشی ؟؟؟؟پسره میگه :دوست دارم مثل شما بشم.باباش میگه :من آرزوم این بود که مثل امام صادق بشم ،این شدم!!! حالا تو که میخوای مثل من بشی دیگه چی میشی!!!!!!؟؟؟؟؟؟

منم دوست دارم عین عمو پورنگ بشم ،مثل شیخه .و راه پسرش رو پیش نمیگیرم راستی الان میخوام براتونچند تا لطیفه بگم خوب گوش کنین .......ببخشید خوب بخونید:

   ۱- يه زنه توي تاكسي وسط آقاهه و ملاهه ميشينه. تاكسي مي پيچه زنه مي افته رو آقاهه. ملا ميگه :استغفرالله تاكسي دوباره مي پيچه زنه مي افته رو ملاهه.ملا ميگه الحمدالله 

   ۲-یه روز عربه میره تضاهرات میگه ولک چقدر شلوغه، برمیگرده!

  ۳-يه باربه يه آباداني و اصفهاني وتهراني مي گن كه كي ماهي بزرگ گرفته.اصفهاني ميگه من ماهي 18 متري گرفتم. تهراني ميگه19متري.آباداني ميگه10متري.بهش ميگن اينكه از همه كوچيكتره.ميگه:ولك چشاش اينقدره......

   ۴-يه بار يه آباداني ويه اصفهاني ويه تهراني با هم ميرن رستوران يه مگس مزاحم اول ميشينه روي پيتزاي آبادانيه ،آبادانيه پيتزا رو پرت ميكنه اون طرف .....مگسه ميشينه رو پيتزاي تهرانيه، تهرانيه اون قسمتي رو كه مگسه روش نشسته بوده رو مبره ميندازه اون طرف .....مگسه ميشينه رو پيتزاي اصفهانيه، اصفهانيه مگسه رو برميداره ميگه كخه، كخه(يعني هموني رو هم كه خوردي بده بيرون)

چه بي مزه بودن،مگه نه همشون تكراري بودن، نه..............

توجه توجه :اين لطيفه ها اصلا قسد توهين به مردم جاي خاصي مثل آباداني هاي گل ومردم خوب اصفهاني رو نداشت وصرفا براي خنده بود .

اميدوارم خوشتون اومده باشه ونظر هم يادتون نره دوستاي خوبم .عكس هم بعدا براتون ميذارم

همتون رو دوست دارم و...............

دست علي يارتون           خدا نگه دارتون

                                                                 تو قلب من ميمونه             اميد ديدارتون

+ نوشته شده توسط راضيه در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385 و ساعت 22:21 |

سلام. یه سلام شاد شاد شاد به تمام دوستایی که مثل من شادهستند شاید هم بیشتر از من حالتون چطوره؟ خوبین ؟اگه حال واحوال من رو بخواین هم بد نیستم به مرحمت شما(از نظر لغوی نمیدونم درسته یا نه ) خلاصه چی کار میکنین (مگه تو فضولی) خب ببخشید دیگه سوال نمیکنم

 خودم رو معرفی میکنم اهه اهه: من راضیه صفاری فرد  متولد ۱۳/۳/۱۳۷۱هستم یعنی ۱۴سالمه ومیرم کلاس دوم دبیرستان رشته علوم تجربی واز آشنایی با شما خوشوقتم .از ویژگی های منم اینه که خیلی دوست دارم بخندم (همیشه نیشم تا بناگوسش بازه)خیلی آدمها رو دوست دارم همه شون رو ولی بگم از آدم های زور گو وغمگین خوشم نمی یاد البته نمیشه کسی با من باشه وناراحت باشه چون دمار از روزگارش در می یارم از آرزو های دوران بچیگیم تا حالامم همین بوده که راهی برای شاد کردن مردم ودرمان افسردگی پیدا کنم که عمو پورنگ جونم قبل از من انگار دست به این کار زده . راستی گفتم عمو ،وای وای من عاشق پرو پا قرص عمو پورنگم یعنی اونقدر دوستش دارم که اگه بگه بمیر همین الان میمیرم (خدا نکنه ) اصلا هم خوشم نمی یاد کسی درباره اش بد بگه وبه قول امیر محمد: می زنم دکور صورتش رو می یارم پایین(لحنتون رو موقع خوندن این یه تیکه مثل امیر کنین ) خیلی هم دوست دارم مجری بشم ومثل عمو جون دل همه بچه ها رو شاد کنم .

یکی یه دونه هم هستم وبه قولی یکی یه دونه گل تو خونه ،قند قندونه.یه بار نگید خل وچل دیونه که میزنم دکور صورتتون رو درب وداغون میکنم گفته باشم بعد نگین چرا نگفتی !!!!؟؟؟؟؟؟

اگه شد چند تا عکس میذارم اما اگه نشد هم به بزرگ واری خودتون واینکه من تا حالا همچین وبلاگی نداشتم ببخشید وبا نظراتتون من رو یاری کنین .این جلسه مختص آشنایی بود هم شما من رو بشنا سید هم من شما رو با نظراتتون حرفای بیشتری برای گفتن دارم فعلا همین هارو داشته باشین تا بعد

دست علی یارتون         خدا نگه دارتون

                                                          تو قلب من میمونه             امید دیدارتون

+ نوشته شده توسط راضيه در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385 و ساعت 16:6 |